جحی گوسفند مردم می دزدید و گوشتش صدقه می کرد. از او پرسیدند که این چه معنی دارد؟ گفت : ثواب صدقه با گناه دزدی برابر است و در میانه پیه و دنبه اش اضافی باشد.

--------------------------------------------------------------------------------

حکایت ها و داستان های خنده دار جحی 

جحی در کودکی، چند روز شاگر خیاطی بود. روزی استادش کاسه ی عسل به دکان برد، خواست که به کاری رود. جحی را گفت : درین کاسه زهر است، زنهار تا نخوری که هلاک شوی. گفت : من با آن چه کار دارم.
چون استاد برفت، جحی وصله ی جامه به صراف داد و تکه نانی اضافی گرفت و با آن تمام عسل بخورد.
استاد بازآمد ، وصله می طلبید، جحی گفت: مرا مزن تا راست بگویم. در حالی که من غافل شدم، دزد وصله بربود. من ترسیدم که بیایی و مرا بزنی، گفتم زهر بخورم تا تو بیایی من مرده باشم. آن زهر که در کاسه بود، تمام بخوردم و هنوز زنده ام؛ باقی تو دانی.....

--------------------------------------------------------------------------------

حکایت های طنز جحی

در خانه جحی را بدزدیدند. او برفت و در مسجدی برکند و به خانه می برد. گفتند: چرا در مسجد را کنده ای؟ گفت : در خانه من دزدیده اند و صاحب این در، دزد را می شناسد؛ دزد را به من سپارد و در خانه خود بازستاند.

--------------------------------------------------------------------------------

حکایت ها و داستان های جوک جحی 

پدر جحی ماهی بریان به خانه برد. جحی در خانه نبود. مادرش گفت : این را بخوریم پیش از آن که جحی بیاید. سفره بنهادند. جحی بیامد دست به در زد. مادرش دو ماهی بزرگ در زیر تخت پنهان کرد و یکی کوچک در میان آورد، جحی از شکاف در دیده بود. چون بنشستند، پدرش از جحی پرسید که حکایت یونس پیغمبر را شنیده ای؟ جحی گفت : از این ماهی پرسیم تا بگوید، سر پیش ماهی برده و گوش بر دهان ماهی نهاد، گفت : این ماهی می گوید که من آن زمان کوچک بودم. اینک دو ماهی دیگر از من بزرگترند در زیر تختند. از ایشان بپرس تا بگوید.

--------------------------------------------------------------------------------

حکایت ها و داستان های خنده دار و طنز جحی

جحی بر دهی رسید و گرسنه بود. از خانه ای آواز تعزیتی شنید. آنجا رفت. گفت : شکرانه بدهید تا من این مرده را زنده سازم. کسان مرده او را خدمت به جای آوردند. چون سیر شد، گفت : مر به سر این مرده برید، انجا برفت. مرده را بدید. گفت: این چه کاره بود؟ گفتند : جولاه ( ریسنده و نساج)، انگشت در دندان گرفت و گفت: آه دریغ، هر کس دیگری که بودی در حال زنده شایستی کرد اما مسکین جولاه، چون مرد، مرد.