بیمار خیالی

در قدیم ، استادی که در مکتب درس می گفت، به کودکان خیلی سخت می گرفت . او هیچ روزی را تعطیل نکرده و ساعت تفریح به آنها نمی داد.
کودکان از رفتار او به تنگ آمده بودند، تصمیم گرفتند تا استاد خویش را خانه نشنین کنند.
آنها نقشه ای کشیدند و یک روز صبح، به نوبت پیش استاد آمدند و گفتند:
- بلا دور است استاد! چه شده که صورت شما، رنگ پریده می باشد؟! مگر خدای ناکرده تب دارید؟!
در اثر سخنان یکسان و بدون اختلاف بچه ها، استاد درباره سلامتی خویش مشکوک شد و لنگان لنگان به خانه آمد تا استراحت کند.
همسر استاد که از مراجعت بی موقع شوهر خویش متعجب شده بود، علت را پرسید.
استاد به خشم بر سر او فریاد زد:
- ای زن! تو چرا نسبت به من بی توجهی!؟ آیا نمی بینی که من بیمار هستم و رنگ چهره ام پریده است؟
زن که حیرت کرده بود،خواست حرفی بزند؛ اما استاد بر سرش فریاد کشید:
- خاموش باش و بگذار آسوده باشم.
از سوی دیگر ، کودکان که در اتاق درس باقی مانده بودند، متوجه شدند استاد قصد ندارد آنها را تعطیل کند؛ زیرا همسر او پیغام آورد که:
 - در همین جا باقی بمانید و درس خویش را مطالعه کنید، تا هنگام تعطیل روزانه شما فرارسد.
یکی از کودکان که زیرک ترین آنها بود، به دیگران گفت:
- دوستان! می دانید که اتاق استراحت استاد ما چسبیده به همین اتاق درس است پس باید کاری کنیم که نقشه ی ما تا به آخر اجرا شود، کودکان گفتند:
- هر چه بگویی، آن کنیم.
کودک زیرک نقشه خود را به آنها توضیح داد.
چند دقیقه بعد، استاد که لحاف را روی سرش کشیده و بدنش خیس از عرق گشته بود، احساس ناراحتی کرد.
سرش را از لحاف بیرون کشید و متوجه شد که سروصدای زیادی از اتاق کناری می آید. از داخل بستر، فریاد کشید:
- چه می کنید؟ این قیل و قال برای چیست؟
کودکان یکصدا و دسته جمعی پاسخ دادند:
- استاد عزیز و بیمار! ما داریم درس خود را مرور می کنیم!
استاد که تحمل این سروصدا را نداشت به اندوه صدا برآورد:
- مگر نمی دانید که من بیمار هستم؟!
کودکان پرسیدند:
- چه کنیم استاد؟
استاد که احساس می کرد سخن گفتن برای او زیان دارد، با ناراحتی فراوان گفت:
- مکتب تعطیل است. بروید به خانه هایتان.
کودکان هلهله کنان و با شادی فراوان ، مکتب را ترک کرده و به سوی خانه های خویش بال گشودند.

تعطیلی چند روزه مکتب ، مادران کودکان را به یاد استاد انداخت. پس دسته جمعی به مکتب خانه رفتند و از حال استاد خبر گرفتند.
استاد که بر اثر تلقین به خودش، احساس می کرد که خیلی حالش وخیم است، خطاب به مادران به ستوه آمده از دست کودکان گفت:
- من به اندازه ای در کار غرق گشته بودم که هرگز می فهمیدم در درونم چه می گذرد. کودکان شما بودند که من را متوجه بیماری ام ساختند!

------------------ jok20.blogsky.com -----------------
حکایت آموزنده

گفتار حکیمانه

شاگردی از استاد خویش پرسید:
- چه چیز است که ارزش انسان را از بین می برد؟
استاد پاسخ داد: طمع
شاگرد پرسید:
- در جهان ، چه کسی را بیگانه پندارم؟
پاسخ شنید: کسی که نادان ترین مردم است .شاگرد سوال کرد:
- چه انسانی از همه نیک بخت تر می باشد؟
استاد گفت: آنکه کردار به سخاوت بیاراید و گفتار به راستی.پرسید:
- نشانه دوست خوب چیست؟
استاد به او چنین نشان داد: کسی که خطای تو پوشد و پندت دهد، و رازت را آشکار نسازد و بر گذشته ات افسوس ندهد که چنین باید می کردی و نکردی. آخرین پرسش شاگرد چنین بود:
- از آموختن علم، چه یابم؟
استاد گفت : اگر شخص بزرگی باشی، نامدار می گردی. اگر هم فقیر باشی، توانگر خواهی شد.