مهدی خلیفه در شکار از لشکر جدا ماند، شب به خانه عربی بیابانی رسید. غذایی که در خانه موجود بود و کوزه ای شراب پیش آورد. چون کاسه ای بخوردند، مهدی گفت : « من یکی از خواص مهدی ام،» کاسه دوم بخوردند، گفت: « یکی از امرای مهدی ام.» کاسه سیم بخوردند، گفت : من مهدی ام.
اعرابی کوزه را برداشت و گفت : کاسه اول خوردی ، دعوی خدمتکار کردی. دوم دعوی امارت کردی. سیم دعوی خلافت کردی، اگر کاسه ی دیگری بخوری ، بی شک دعوی خدایی کنی!
روز دیگر چون لشکر او جمع شدند، اعرابی از ترس می گریخت. مهدی فرمود که حاضرش کردند. زری چندش بداد.
اعرابی گفت: اشهد انک الصادق و لو دعیت الرابعه.

 ( گواهی می دهم که تو راستگویی حتی اگر آن ادعای چهارم را هم داشته باشی! )

سایت جک و خنده

شخصی دعوی خدایی می کرد، او را پیش خلیفه بردند، او را گفت: پارسال این جا یکی دعوی پیغمبری می کرد، او را بکشتند، گفت: نیک کرده اند که او را من نفرستاده بودم.

سایت جک و خنده

ابوبکر ربابی اکثر شب ها به دزدی می رفت، ( شبی) چندان که سعی کرد، چیزی نیافت، دستار خود را بدزدید و در بغل نهاد، چون به خانه رفت، زنش گفت : چه آورده ای؟ گفت : این دستار آورده ام.
زن گفت که این دستار خود توست. گفت : خاموش، تو ندانی ، از بهر آن دزدیده ام تا آرمان دزدی ام باطل نشود.

سایت جک و خنده

طفیلی را پرسیدند که اشتها داری ؟ گفت : من بیچاره در جهان همین متاع را دارم...

سایت جک و خنده

جمعی به جنگ ملاحده ( ملحدان) رفته بودند،در بازگشتن ، هر یک سر ملحدی بر چوب کرده می آوردند.یکی پایی بر چوب می آورد. پرسیدند که این را که کشت؟ گفت : من. گفتند: چرا سرش نیاوردی؟ گفت : تا من برسیدم، سرش برده بودند.

سایت جک و خنده

شخصی با دوستی گفت : که مرا چشم درد می کند، تدبیر چه باشد؟ گفت : مرا پارسال دندان درد می کرد، برکندم..

سایت جک و خنده