اینجا برای تو و دلم واژه ها را صف می کنم. گاهی کلماتم می خندند و گاهی می گریند،گاهی

عاشقانه هایم به بزم می نشینند و گاهی داتنگیهایم. هر چه هست از وجودم است و من دوست 

می دارمشان. می سرایم ولی نه سطور زیبای شعر و غزل را که کاش می توانستم.

تو در کنار منی و من از اویی می گویم که رفت و نماند،شانه هایت را نشانم می دهی.

تو در کنار منی و من از اویی می گویم که هست و تحمل می کند مرا، دستانت نوازش 

می کنند و به یادم می آورند که هنوز خوبی هست.

تو در کنار منی و من از تو می گویم... می گویم ولی کم می آورم... چشمانم اما رسوایم 

می کند و هر آنچه هست را فاش می گویند... شانه هایت،دستانت، چشمانت و آغوشت همه با

هم به داد دلم می رسند تا معنا کنند عشقی پاک و ناب را...