سلام.نمیدونم چطوری آغازکنم..چطور احساس درونی خودمو به صورت یه دست نوشته در بیارم.

نمیدونم به وبلاگم سر میزنی یا نه،نمیدونم به احساسم اهمیت میدی یا نه..امیدوارم که بیای.امیدوارم بیای تا بفهمی که من چقدر دلتنگم.فکر میکنم به وبلاگم اومدی.. واسه همین از اینکه به وبلاگی که فقط به خاطر تو درستش کردم امدی، ممنونم

. نمیدونم کجای کارام اشتباه بود که خیلی راحت رو قلبم خط کشیدی.مگه گناه من چیه که باید این طوری تنها باشم.شاید بلد نیستم اون طور که باید  و شاید علاقمو ابراز کنم.قبول دارم یکم خجالتی هستم.قبول دارم نمی تونم کارمو تو این جور مواقع به درستی انجام بدم.باید بهم حق بدی.هرکی جای من بود هم نمی تونست درست حرف دلشو جلوت بزنه.روزی که برای اولین بار دیدمت هیچ وقت از یادم نمیره،اون نگاه قشنگ مهربونت.. چشمام پر شده بود ولی نه مثل الان که پر از اشک شده اون موقه پر از عشق شده بود،آره عشق اول،عشقی که هیچ کس از اون خبر نداشت حتی خودم هم نمی دونستم که این چه حسیه که تو وجودم اومده تصمیم گرفتم چند روز از خونه بیرون نرم تا شاید از یادم بره ولی ….
خلاصه چند روزی گذشت و من تو سینه این حس رو با خودم نگه داشتم ولی نه این حس (عشق) با من بود نه بی من با خودم میگفتم که اگه مال من باشه برای همیشه با اون میشم اگه مال من باشه اگه…
هر روز بیشتر دوست داشتم، بدون این که حتی یک بار هم باهات حرف زده باشم یا اسمتو بدونم
خلاصه هر روز دیدنت شده بود کار من ولی شبا خدایا شب که میشد بدون این که بخوام شروع میکردم به گریه کردن، قلبم مثل قلب گنجشگ شروع میکرد یه تپیدم، اصلا کنترل هیچ چیز دست من نبود بی اختار اشک بود که سرازیر میشد و لب بود که میگفت :

کاش بودی تا دلم تنها نبود تا اسیر غصه فردا نبود
کاش بودی تا فقط باور کنی بی تو هرگز زندگی زیبا نبود.

دیگه طاقت نیاوردم،حدود 1ماه شده بود که فقط دلخوشی من شده بود نگاه قشنگی که بهم میکردی.(شاید الان با خودت بگی من که نگاه نمیکردم)..با خودم تصمیم گرفتم که حرف دلمو بهت بزنم.همین تصمیم گرفتن خودش چند روز طول کشید.چند بار خواستم که به خودم بفهمونم که کارم اشتباست.ولی به خدا نمی تونستم از فکرت بیام بیرون.باید بهت میگفتم.شاید به خودت بگی که هرکی جای من بود شاید من به اون ابراز علاقه میکردم..نه این طور نیست که فکر میکنی.من به این راحتی به دختری دل نمی بندم.باور کن شرایطشو داشتم که با کسایی دیگه ارتباط بر قرار کنم ولی من از اونا خوشم نمیومد.خودت میدونی پیدا کردن یه دختر واسه دوست شدن کار یه ساعت هم نیست.واسه من ملاک های دیگه هم هست که هر دختری نداره.تو با بقیه فرق میکنی.من از نجابتت خوشم اومد.از سر به زیر بودنت خوشم  اومد.تو با بقیه فرق میکنی..

.دنبال یه دوست همیشه بودم ولی هیچ وقت اونی که میخواستم رو پیدا نکردم.شاید مهربونی که اون بالاست منو به تنهایی محکوم کرده.

 همش با خودم حرف میزدم،که چرا چی شده که این همه وقت نیومده.همه این ها سوال های تو ذهنم بود.داشتم دیووونه میشدم از بس از خودم سوال پرسیدم و جواب به خودم میدادم

ولی ای کاش نمیومدم. ای کاش اون حرف رو به من نمیزدی.ای کاش قلبمو نمیشکستی.ای کاش همون طور که نگات مهربون بود حرفاتم مهربون بود.

اره جوابت منفی بود،بهم گفتی یکی دیگه رو دوست داری.ولی یه حسی بهم میگفت که پای هیشکی در میون نیست.

ازت خواهش میکنم .اگه واقعا پای یه نفر دیگه در میون هست بهم بگو،اگه نیست هم دلیل مخالفتت رو بهم بگو.من چه عیبی دارم .که جوابت منفی بود؟؟؟

. جواب این سوال واسم خیلی خیلی خیلی اهمیت داره.خواهش میکنم جوابشو یا تو قسمت نظرات یا تو ایدی که گوشه سمت راست نوشتم بفرست.منتظرم.هر روز به وبلاگ سر میزنم تا ببینم اومدی نوشته هامو بخونی یا نه.نذار چشم به راه بمونم.

الان 22 ساله که با آدما  توی این دنیا که اولش امتحان می گیره بعد درس میده زندگی کردم.
.نه شادم نه آروم ؛ شادی رو آدمهای کینه ای ازم گرفتن ؛ آرامشم رو دشمنی های بی دلیل خراب کردن .دلم گرفته از این روزها ،از این روزها و آدم هایش متنفرم .دیگه حرفی ندارم. ببخشید اگه سر تو به درد آوردم.
.
.
.
.میخوام تا جایی که در توان دارم این وبلاگ رو به یاد تو آپ کنم میخوام .یکی از پر بازدیدترین وبلاگ ها بشه.
.
.

.یه خواهش دیگه ازت دارم هر وقت تونستی یه سری به دست نوشته های دلم که تو وبلاگ مینویسم بزن.

میونه این همه کوچه که به هم پیوسته ؛ کوچه ی قدیمی ما کوچه ی بن بسته .
.
.
.
در آخر

.
.

 نترس از هجوم حضورم ؛ چیزی جز تنهایی با من نیست .


دختر و پسر عاشق

 پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم.

دختر لبخندی زد و گفت ممنونم.
تا اینکه یه روز اون اتفاق افتاد.حال دختر خوب نبود...نیاز فوری به قلب داشت...از پسر خبری نبود...دختر با خودش می گفت: می دونی که من هیچ وقت نمی ذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی...ولی این بود اون حرفات؟...حتی برای دیدنم هم نیومدی...شاید من دیگه هیچ وقت زنده نباشم...آرام گریست و دیگر هیچ چیز نفهمید...
چشمانش را باز کرد،دکتر بالای سرش بود. به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟ دکتر گفت نگران نباشید،پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت کنید...در ضمن این نامه برای شماست!..
دختر نامه رو برداشت،اثری از اسم روی پاکت دیده نمی شد،بازش کرد ودرون آن چنین نوشته شده بود: سلام عزیزم.الان که این نامه رو میخونی من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش که بهت سر نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری که قلبمو بهت بدم..پس نیومدم تا بتونم این کارو انجام بدم..امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه.(عاشقتم تا بینهایت)
دختر نمی تونست باور کنه...اون این کارو کرده بود...اون قلبشو به دختر داده بود...
آرام آرام اسم پسر رو صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری شد...و به خودش گفت چرا حرفشو باور نکرد.

 

دنیا رو بی تو

نمیخوام یه لحظه

دنیا بی چشمات

یه دروغ محضه