منتظر نباش

که شبی بشنوی از این دلبستگی های ساده، دل بریده ام.


که عزیز بارانی ام را،


در جاده ای جا گذاشتم یا در آسمان به ستاره ی دیگری سلام کردم؛

توقعی از تو ندارم اگر دوستم نداری،


درهمان دامنه ی دور دریا بمان هر جور تو راحتی.
ستاره ی من؛

همین سوسوی تو از آن سوی پرده ی دوری برای روشن کردن اتاق

تنهاییم کافیست.

من که این جا کاری نمی کنم،


فقط گهگاه گمان دوست داشتنت را در دفترم حک می کنم.

همین

این کارهم که نور نمی خواهد.


می دانم که به حرفهایم می خندی...