با مشعل کوچکی به استقبالت آمده بودم
صدای پا بر برف
دخمه خیس بود و
توده ای درهم دهان گشوده سیاه
به پنجره های توری چسباندم
نکند ماه بی صورت
کشیده شود به جاهای باریکم
کنار کشیدم از آسمان
از زمین
با گلوی پر از سنگ
پنجره شکست بزرگی بود
روی دست اتاق
کش دار شده شده بودم
با چسبیدنم به ماه
از آسمان تا زمین
به دور دست ها نگاه کردم و
سلام کردی......
حالا
بر نیمه شب بهارییم
به باران بگو بی صدا ببارد....