حرفی ندارم برای گفتن ، راهی ندارم برای ماندن
شوقی ندارم برای از عشق نوشتن ، جایی ندارم برای رفتن
اینگونه باید بمانم ، بسوزم و بسازم با این عشق خیالی
عشقی که آخرش پیداست ، زندگی با تو یک رویاست
تقصیر قلبم بود که عاشق شدم تا چشم بر روی هم گذاشتم دیدم که اسیرم.
اسیر قلبی که باور نمیکند مرا ، حس نمیکند مرا در لحظه های تنهایی اش.
هنگام گفتن درد دلهایم صدای مرا نمیشنوی ،  هنگام اشک ریختن ، گونه خیس مرا نمیبینی.
احساس میکنم برایت سرگرمی هستم ، تو با من بازی میکنی و من تنها نظاره گر هستم.
تو آرزوهایی را در دلت داری ، افسوس که من جایی در آرزوهایت ندارم.
حرفی ندارم برای گفتن ، راهی ندارم برای ماندن
ماندنم بیهوده است ، رفتنم محال و این است یک زندگی پر از عذاب.
تحمل میکنم این عذاب را ، منتظر میمانم تا بیاید روزی که یا مرا تنها میگذاری و یا عاشقانه با من میمانی
مرا باور کن ای عشق ، نگذار در خیالم با تو باشم ، بگذار همیشه عاشق تو باشم ، به حقیقت این عشق ایمان داشته باش ، مرا درک کن و دوستم داشته باش.