کوچه های زندگی

 

آرزو گم کرده تنها می روم

در شیار روشن و تاریک شب

لنگ لنگان سوی فردا می روم

می روم شاید که در دشت شفق

بینم آن رنگین پر خورشید را

می روم شاید به بام کهکشان

بینم آن تک اختر امید را

بسته ام بار سفر از شهر خود

می روم آشفته تا شهر دگر

گشته ام بیگانه با هر آشنا

می روم شاید شوم بیگانه تر

در شب یلدای هستی چشم من  

 منتظر بر راه فردا مانده است

آذرخش آرزوهایم نهان

در غبار ابر غمها مانده است

طی کند ره در کویر سینه ام

کاروان آه جانفرسای من

رقصد امشب همچو کو لیهای غم

در میان چادر لبهای من

آنقدر امروز و دیروزم گذشت

در پی امروز فردایی نبود

زین همه آوارگیها ای دریغ

جز جهان درد دنیایی نبود.

/ 4 نظر / 14 بازدید
خورشید

لطفا از روی مطالب دیگران کپی نکنید...

emokiss

ســـــــــــــــــــــــــــــــلام . چطوری /[لبخند]

هستی

دلش میخواد میکنه ب تو چه

فاطمه

webloge zibaee booddd agar ba tabadol link movafeghi khabaram kon