دختر و بهار

  ای دختر بهار, حسد می برم به تو

 

 عطر و گل و ترانه و سر مستی ترا

با هر چه طالبی, بخدا می خرم ز تو

 

بر شاخ نوجوان درختی, شکوفه ای با ناز

 میگشود دو چشمان بسته را

 

میشست  کاکلی به لب آب تقره فام

  آن بالهای نازک زیبای, خسته را

 

خورشید خنده کرد و ز امواج خنده اش

  بر چهره روز روشنی دلکشی دوید

 

 موجی سبک خزید و نسیمی به گوش او

 رازی سرود و موج بنرمی از او رمید

 

خندید باغبان که سرانجام شد بهار

  دیگر شکوفه کرده درختی که کاشتم

 

 دختر شنید و گفت چه حاصل از این بهار

 ای بس بهارها که بهاری نداشتم

 

خورشید تشنه کام در آن سوی آسمان

گویی میان مجمری از خون نشسته بود

 

 می رفت روز و خیره در اندیشه ای غریب

  دختر کنار پنجره محزون نشسته بود . .

 

 فروغ فرخزاد .

/ 4 نظر / 19 بازدید
نسیم

سلام دوست عزیز من از وبلاگت خیلی خوشم اومده اگه می تونی بیا تبادل لینک کنیم ممنون بهم خبر بده

نسیم

سلام دوست عزیز من از وبلاگت خیلی خوشم اومده اگه مایلی به وبلاگ منم سر بزن با هم تبادل لینک کنیم ممنون بهم خبر بده [لبخند]

نسیم

سلام دوست عزیز من از وبلاگت خیلی خوشم اومده اگه مایلی به وبلاگ منم سر بزن با هم تبادل لینک کنیم ممنون بهم خبر بده [لبخند]

مریم

آفرین کارتون عالیه عکسا و متنای زیبایی رو انتخاب میکنین [دست][هورا]