# داستان_عاشقانه

حکایات شیرین (داستان و حکایت)

  مهدی خلیفه در شکار از لشکر جدا ماند، شب به خانه عربی بیابانی رسید. غذایی که در خانه موجود بود ... ادامه مطلب
/ 0 نظر / 14 بازدید

دوست دارم نانی..♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥

   آرام نمیگیرد قلبم اگر نیایی  تو خودت میدانی و باز هم مرا درحسرت دیدنتمیگذاری... این رسمش نبود ، چرا مرا عاشق خودت ... ادامه مطلب
/ 0 نظر / 10 بازدید

تلخم مانند قهوه بی تو...

    بوسه هایت هنوز طعم همان قهوه هایی را میدهد که روزیچشیدن تلخی شان یاد آور شیرینی لحظه هایمان بوداماحالاتلخی ... ادامه مطلب
/ 0 نظر / 11 بازدید

u

  گفتم:تو شیرین منی!گفتی:تو فرهادی مگر؟ گفتم:خرابت می شوم!گفتی:تو آبادی مگر؟ گفتم:ندادی دل به من!گفتی:تو جان دادی مگر؟ گفتم:ز کویت میروم!گفتی:تو ... ادامه مطلب
/ 0 نظر / 22 بازدید