داستان عاشقانه 1 ...

پسر بهدختر گفت:دوستم داری؟!

 

اشک ازچشمای دخترجاری شد،می خواست

 بره کهپسردستشو گرفتو اشکاشو پاک کرد

و گفت:اگه دوستم نداری اشکال نداره مهم

اینه که من دوستتدارم و طاقت دیدن اشکاتو

 ندارم...

دخترسرشو پایین انداخت وگفت:میدونی

 چیه؟مندوستت ندارم...من...من بدجوری

عاشقت شدم...

پسر دستایدخترو رها کرد و باقیافهای غمگین

 از دختر جدا شد.

دختر فریاد زد:مگه دوستم نداری؟؟!چراداری

 میری؟

پسرجواب داد:چون دوستت دارم می خوام

 تنهات بذارم.

دخترگفت:فکر کنم شنیده باشیکه می گن

 عاشقی که تنهاباشه توی دنیا نمی

مونه!!!توکه دوست نداری من بمیرم هان؟؟؟؟!

پسرگفت:اونقدردوستت دارم کهنمی خوام به

 خاطر من مرتکب گناه بشی!چون

میگن عشق یه جور گناهه!!!

دختر:اما عشقم پاکه!!

پسر فریاد زد:عشق پاک دیگههیچ جایدنیا

 پیدا نمیشه............

و پسر برای همیشه دختر و تنها گذاشت
 
 
دختر هم با تنهایی مرد

/ 2 نظر / 4 بازدید
رها

[زبان] عمرا دخترا بی کار نیستن واسه پسرا بمیرن